لعنت به این دیوار
لعنت به این آوار
من زیـــــــــــر آوارم...
سیزدهمین روز سال جدید نحس ترین
روز زندگیم بود.
دلم بی نهایت خسته است.
دل من شد تخت جمشید،و دستان تقدیر
شد دستان تاییس.
به آتش کشید مراااا
حسودی ام می شود که آسمان انگشتانش را
قطره قطره بر سرت بکشد.
موهای یلدایی بی حالتِ تو،فقط مالِ من است!
باز نوروز آمــد
باز صدای خنده ی زمین
باز حرکت مواج ماهی قرمز
باز بوی اسکناس تا نخورده ی لای قرآن
باز تبریک این عید باستانی...
دوستای خوبم،سال نو مبارک.
امیدوارم امسال بهترین سال زندگیتون باشه.
کاش بودی تا دلم تنها نبود...
به شکستنت اعتراضی نیست
حتی به دور انداختنش...
قلبِ من مالِ توست!
پ.ن:دلم واسه همه تنگ شده،مخصوصا تو سارا!
واسه خونه و سروصدای خونه ی شلوغمون
واسه آرامشِ تختم وقتی شب سر میذارم روش
واسه بوی هوای نزدیکِ عید تهروون...
و حالا
از ندیدنت...
ای خدا من کمک می خوام...
پ.ن.این امتحانا رو دیگه کجای دلم بزارم!
تنها بمانی،نه یک تنهایی معمولی،بلکه از نوع خاص!
و اینکه تا شب خلاء وجودیت رو باور نکردم.
اما،اما همـین که شب می شود من از لاکِ خوش خیالیم
بیرون می آیم و می بینم که امشب هم باید
بی شب بخیر سر به بالش بگذارم.
آنوقت چشمانم برق می زنند از سیل اشک هایی
اجازه ی تردد ندارند!!
پ.ن:خورشید روشن فردام مال تو
سهمِ من روزای خاکستـــــریه
در ضمن از مطالبی که گذاشته بودی معلومه که زیر 20 سنته،مثل حال و هوای چند سال پیش من.
من 26 سالمه،توی یه شرکت کار می کنم.اگه دوس داشتی میل بزن
واقعا من چی بگم...؟واقعا موندم چی بگم!
آخه اینم شد کامنت؟!!!
من این متنو واسه محبوبِ خودم نوشتم اونوقت میگی طلوع کردی؟؟!
اگه تو 26 سالته پس من مامان بزرگتم،تو که نمیتونی تشخیص بدی
حرف نزنی بهتره!
دیگه هم از این دری وری ها اینجا نمیگیییی،شیر فهم شدی؟!!!
اااااااهههههه...حالم از این آدمای سبک مغز و بی مزه و بی جنبه و
کوتاه فکر بهم می خورههه!